تبليغاتX
سلام

سلام

من جز برای تونمی نویسم.جز برای چنان ساعاتی بتو نمی نویسم...

مرا به این سرزمین

چه از حرف های ناگفتنی است؟

وقتی که در تو سکوت می‌کنم،

که شکسته باشم سکوتت را و

شکسته باشی قلبم را،

به همین واژه های یک مرد،

در سرودن حرف های ناگفتنی اش.

به همین آخرین روزهای بودن،

که تلخ در فال قهوه ام چشیده‌ای.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت توسط عزت رجائی|

وقتي در انتهاي چند متري جاده محو مي‌شوم،

كه گم شده‌ام در جايي بين زمين و آسمان؛

وقتي آخرين مشت قرص‌ها را فروداده‌اي

كه وا‍ژگانم كرخت شده‌اند

و من سنگين شده‌ام در جايي بين زمين و آسمان.

وقتي روح خود ارضايم را كه فروداده‌ام تا ابد

و يك حلقه و يك چوبه دار بر تنت.

نور چشمك‌زن ماشين‌ها،

در نفس‌هاي مه‌آلود

وقتي كه گم‌شده‌اند در جايي بين زمين و آسمان.

وقتي كه تمام شده حوصله‌ام از اين شعر لعنتي

كه تمام شد تمام زندگي‌ام.

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت توسط عزت رجائی|

حس ناگفته‌اي كه درون تو هست و من ديوانه‌وار آنرا خواهانم،مي‌تواند به من اين توان را بدهد كه نيانديشم، فكر نكنم.

مي‌توانم به بازگشت به ساري فكر نكنم، مي‌توانم به درد نيانديشم. درد پاها و كمرم پس از تكرار عمل جنسي در صبح يك روز سرد زمستاني. مي‌توانم به بكارت از‌دست‌رفته‌ي روحم نيانديشم همان‌گونه كه به بكارت جسمم نمي‌انديشم.

مي‌توانم بمانم و جنون ديگري را رقم بزنم، اينجا، اصفهان، نفرتي كه من عاشقش هستم درين شهر است. من از بازگشت مي‌ترسم، شايد تنها به اين خاطر كه رنج درونم را بيفزايم.

مي‌توانم به فاصله‌هايي كه با تو دارم نيانديشم. مي‌توانم عطش خواستن تو را در حصار سكوت براي هميشه دفن كنم و خود را در گستاخي‌ام به بردگي بكشم.

مي‌توانم به آخرين پك سيگاري كه در آغوش تو كشيدم هرگز نيانديشم. مي‌توانم سي‌و‌سه‌پل و عكس‌هايمان را بسوزانم. مي‌توانم ديگر منتظر صداها نباشم، منتظر پيامي از تو نباشم. مي‌خواهم زندگي‌ام را در طرح يك خودكشي خلاصه كنم. در مرگ معنا كنم. مرگ خود‌خواسته‌اي كه روحم را از جستجو باز‌مي‌دارد. جستجوي تو و يك لذت ساده در گل‌هاي رز يا نرگسي كه ديگر به اتاقم نيامده‌اند.

خسته‌ام، آنقدر خسته‌ام كه ديگر به هيچ چيز نيانديشم. بگذار اينجا بمانم، بگذار حقارت خود را در همه‌ي نگاه و كلامت ببينم. اين درد و رنج مرا مي‌افزايد و من مي‌توانم به نوشيدن و مستي با تو آرام گيرم.

هيچ‌كس درون من نيست كه فرياد بزند و زندگي را بخواهد بگذار برده‌ي خودم باشم. بگذار برده‌ي رنج و درد درونم باشم. اين بندها را از من بردار، خسته‌ام، بگذار تا ديگر به حضورت نيانديشم.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت توسط عزت رجائی|

برایم دست تکان ندادی

که من اما ایستادم

و در تو نگریستم که شروع دردهایم بودی

پَستی را در تهوع دوباره ام یادآوردی

تکرار شدم، تکراِ تکرارِ ...

من، دیوانه ای که فرو رفته در مبل

در چشمان قهوه ای ات و

روانپزشکی که توام تجویز کرده ای


زوزه

برای زوزه ی کلاغ ها دست تکان ندادم

که کرکسی

اما فرود آمد بر تو از تو

و لاشه ات که بر روح زخمی ام

طعمه ی کرکسی شده است.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت توسط عزت رجائی|

آفتاب و آهن

عرق و خاک

خون و نفت

ریل ها بر زمین جاری شدند

شاهرگ های آهنی زمین

سوت قطار از دور به گوش هایم رسیدند

و من عاشق این ماشین آهنی دراز شدم.

صفر

دارم که شروع می شوم از صفر

سفری و اقامتی

دارم از صفر شروع می شوم که

دارایی ام از هیچ است...

کارشناسی ام که

از آن من نبود

واحدهای درسی ام که اصفهان جا ماند

و من دارم شروع می شوم

که عاشق شوم از هیچ به هیچ

شروع شوم در هیچ جاده ای

که دلهره هایم زیر ریل ها مدفون شده اند

روحشان را می بینم

دارند برای شروعم طرحی نو می ریزند.

دریا و آب

استخوان هایم درد می کنند.

می دانم

روزهاست غم جدایی ات را زاییده ام

و آن را به دریا انداخته ام

که مرگش شروع شده است.

که حباب هایی بر سطح آب آمده اند

و من شروع شده ام در مرگ غم جدایی ات.

پاسخ

دریا مواج و گل آلود است

دارد مرا شروع می شود در مرگ سکوتم

دارد که سمفونی زیبایی می نوازد

که شروع می شوم در جیغ هایم

که شروع می شوم در سطرهای ناپخته ام

که شروع می شوم در هیچ

در دلتنگی های لعنتی ام

در دردهای لعنتی ام

در همه ی زندگی لعنتی ام.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت توسط عزت رجائی|

سیب کارد نخورده‌ی من

و خیسی لحاف از خون جاری‌ام

که تو را می‌زایم

اندوهی را به دنیا می‌آورم

گرم می‌شوم حضوری از تو را که نیست

از نشانه‌ات که هست بر شانه‌هایم سنگین

و

بغضی که ترکش بر پنجره‌های بسته است

تو را می‌زایم

که وقت تنهایی‌ام به دنیا بیایی

پشت پنجره‌های بسته‌ام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت توسط عزت رجائی|

سبزه ها را گره زدم به غمت

غم از صبر بيشتر شده ام

سال تحويل زندگيت به هيچ

سيزده هاي در به در شده ام

 

سفره اي از سكوت مي چينم

خسته از انتظار و دوري ها

سال هايي كه آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوري ها

 

بچه بودم... و غير عيدي و عشق

بچه ها از جهان چه داشته اند؟!

در گوشم فرشته ها گفتند

لاي قرآن «تو» را گذاشته اند!

 

خواستي مثل ابرها باشي

خواستم مثل رود برگردي

سيزده روز تا تو برگشتم

سيزده روز گريه ام كردي

 

ماه من بود و عشق ديوانه!

تا كه يكدفعه آفتاب آمد

ماهي قرمزي كه قلبم بود

مرد و آرام روي آب آمد

 

پشت اشك و چراغ قرمزها

ايستاده ام! دوباره مرد شدم

سبزه اي توي جوي آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

 

«و ان يكاد» ي كه خواندم و خواندي

وسط قصه ي درازي ها!!

باختم مثل بچه اي مغرور

توي جدي ترين بازي ها!

 

سبزه ها را گره زدم اما

با كدام آرزو؟ كدام دليل؟

مثل من ذره ذره مي ميرند

همه ي سال هاي بي تحويل!

 

 

 

سید مهدي موسوي

......................................................................

ماهي قرمز من مرد. روي آب آمد

پيش از همه ي سيزده سال هاي بي تحويل

پيش از سيزده فروردين

پيش از سيزده اسفند

پيش از سيزده بهمن

پيش از سيزده دي ماهي كه من مردم

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت توسط عزت رجائی|

اندیشه ای که مرا می سوزد

و دلتنگی ای که تو را می سوزد.

اندیشه ام از بارانی که می بارد

و

اندیشه ام از دل تنگی ات

دلتنگی ات از همه ی بارانم که نمی بارد...

 

 خاکسترم نیست.

 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت توسط عزت رجائی|

 

قرار بود فاصله مون به اندازه ی یک ماه و شب مهتابی باشه.

قرار بود اگه دریا پیش پامون بی تابی می کنه˛

من و تو دست هامون توی دست همدیگه باشه.

قرار بود وقتی قایق سواری می کنیم

و تو دلت می خواد شیطنت کنی

و قایق رو اونقدر تکون تکون بدی که منو توی آب بندازی˛

من محکم به تو بچسبم.

شاید قرارمون بود من و تو وسط دریا قهقهه ی خنده سر بدیم

و خواب آسمون رو پاره کنیم.

قرار بود...قرار بود...قرار بود...

من و تو...من و تو...من و تو...

اما یکی ماه و شب مهتابی رو از بین ما برداشت

و اونقدر ماه رو از ما دور کرد که دیگه نتونستیم صدای نفس های همدیگه رو بشنویم.

دیگه نتونستیم گرمی بوسه های همدیگه رو احساس کنیم.

دیگه نتونستی توی گوشم " دوستت دارم " رو زمزمه کنی.

این راه ها و فاصله ها زجر کشم کرده اند.

شب شده واسه من شده حصار؛

و دریا واسه تو دیوار.

چطور تاب بیارم؟

چطور بگم می نویسم و شعر میگم؟

نه!

نمی تونم بنویسم.حتی حالا که دلم پر از اندوهه.

این کلمات توی سطرهای من دوام نمی آرند!

تکه های من کجا اند؟

نکنه اونی که ماه رو از ما گرفته

تکه هامون رو هم از ما دور کرده؟!

 

پس یه کاری کن...

یه کاری کنیم...! 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت توسط عزت رجائی|

این میراث از آن شما خفتگان در گورستان روح بشری˛

مرا پایانی است بی شکوه خواستن˛

و آتشی که از گلویم زبانه کشیده.

همچنان که خاک استعمار آسمان را به ادراک دریافته است˛

در بی هوسی هزاران ساله اش.

من نیز تنهایی را با شما مردمان استفراغ کرده ام.

مردمانی که هرگز بدان ها عاشق نبوده ام.

بگذارید راهمان جدای از یکدیگر باشد˛

تا ابد بر پیکر نفرین شده ی این زمان.

نفرت من بر پدرم به همان حدت است که بر مادرم در بستری از خون.

 

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت توسط عزت رجائی|

بر تو خورده نیست از سکون و تنهایی من˛

اگر این بهای دوست داشتن و خواستنم است.

و چه بهایی˛

چه گران˛

وقتی به تو می اندیشم ˛

وقتی درد را در پستوهای روح خویش می یابم˛

دردی که غرور فرو نشسته ی من و

غرور سر به بیرون کشیده ی تو˛

دو چندانش میکند.

ما باغبانان این زجر بر خویش بودیم˛

زمانی که در پرستش یکدیگر˛

روح خویش را می ساییدیم.

بر تو خورده نیست از عصیان من˛

اگر بر تمام خواستنم عصیان کرده ام˛

اگر بر ایمانم عصیان کرده ام.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت توسط عزت رجائی|

شب به وسعت تنهایی رهگذران˛

و سنگینی گام های بی شکیب بیداران˛

مرگ پشت حصار ماشین ها˛

خاک سیراب از خون˛

مرد بر تاول های روحش نعره می کشد˛

اندوهی نیست از تبعید هم کیشان˛

انتظار سپیده نیست˛

ماه به نیمه نزدیک است.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت توسط عزت رجائی|

سیاهی شب در دلم رخنه کرد

و آنگاه سکوت ذهنم˛

وسعت شب را شکافت؛

ازین روست من و شب˛

وامدار یکدیگریم.

وقتی مرا گریزی از سنگینی انتخاب ˛

بر قلبم نیست؛

شب را به شکوه

مرگی پست می ستایم.

هان ای شب بیدادگر من˛

مرگ را در آغوش کش.

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت توسط عزت رجائی|

 

 

کی ام من؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت توسط عزت رجائی|

 ... گمان می کنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم کمترین ایستادگی کنم˛ من با مرگ آشنا و مانوس شده ام.یگانه دوست من است˛ تنها چیزی است که از من دلجویی می کند.قبرستان منپارناس به یادم می آید˛ دیگر به مرده ها حسادت نمی ورزم˛ من هم از دنیای آنان به شمار می آیم. من هم با آنها هستم˛ یک زنده به گور هستم...

 

                                                صادق هدایت

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط عزت رجائی|


مطالب پيشين
» تلخ
» این شعر لعنتی
» گستاخی
» زوزه
» پاسخ
» ترک...
» سیزده...
» سوختن...
» قرارمان...
» مردمان...
Design By : ParsSkin.com